بعضی چیزا هست که آدم نمی تونه برا بقیه توضیح بده.حتی برای نزدیکترین آدماش.مخصوصا برای نزدیکترین آدماش.بعضی از این بعضی چیزام هستن که آدم حتی نمی تونه تو وبلاگش توضیح بده.با وجود این که می دونه فقط خودشه و وبلاگش.
چیزی که نمی کشدت قوی ترت می کنه.این خوبه.
نمی دونم شایدم الان زیادی خستم دارم چرت و پرت می گم.
به هر حال نگران خودمم.
هنوز نمی دونم باید چی کار کنم با گذشتم.با خاطراتم.شاید مسخره به نظر بیاد ولی یکی از آزارهنده ترین بخش های زندگی منه.من نمی تونم کنار بیام با گذشتم.نمی دونم این چه مرضیه.نه این که با خاطرات بدم مشکل داشته باشما.با خاطرات خوبم مشکل دارم.خیلیم دارم.هر وقت خاطرات خوبم می آد تو ذهنم حس بدی پیدا می کنم.از این که اون زمان گذشته.من می تونم حتی به دیروزم فکر کنمو ناراحت بشم از این که چقدر خوش گذشته مثلا.احساس می کنم زمان از دستم در می ره.احساس می کنم تک تک روزهای گذشته زندگیم از دستم رفتن.و این خیلی عذابم می ده.این که زمان هیچ منطقی جز منطق خودش سرش نمی شه یه جورایی بی رحمانست.ینی مثلا من عادت ندارم به این رفتارا!!من استاد بهوونه الکی اوردن واسه خودم و بقیه هستم.همیشه یه راه فراری واسه مشکلاتم دارم.راه فرار نه راه حل.مشکلم همینه.این قضیه راه فراری نداره.و باید یه راه حلی براش پیدا کرد.و خوب حتی الان بعد از نوشتن این پستم من گشاد حال ندارم بشینم یه راه حل پیدا کنم واسه این حس مسخرم.
دو تا اپیزود آخر سیزن ۶ آناتومی گری
هنوز که هنوزه می بینم نفسم بند میاد...خیلی خوووبه
بعدم این که بعد مدت ها سنتور زدم امروز و رانندگی کردم.دیگه والا انقد هوا سرد شده که آدم فقط باس با ماشین بره بیرون.
بعدم همین دیگههههههههه:دی
هیچ چیز بیشتر از این که حس کنم یکی داره بهم زیاد نگاه می کنه اعصابمو نمی ریزه بهم.نمی دونم چرا.الکی خیلی استرس می گیرم از این که حس کنم کارام زیر نظرن.اصلن روانم می ریزه بهم.بعد این که همش تو اینجور مواقع می خوام سعی کنم طوری وانمود کنم که ینی متوجه نگاه طرف نمی شم یا اهمیت نمی دم و اینا (نمی دونم چرا این کارو می خوام بکنم!!)بعد بیشتر استرس می گیرم.خوب سخته آدم هی بخواد تلاش کنه با کسی چش تو چش نشه.بیشتر هول می شه.بعد اصلن یه وضع ناگواری پیدا می کنم اینجور وقتا.
استاااااااااااااااد می خوام ج.رت بدم.کل ترم سر درس مسخرت اومدم!دو تا کنفرانس دادم!گزارش نوشتم براش.بعد خلاصه گزارش نوشتم براش.بعد ک.ونم پاره شده تا درستو خوندم و تازه تموم کردم جزوتو و نصفشم دوره کردم.بعد ۱۴؟!!! سیریسلی؟!!!۱۴؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
ولی تو خاک توسرت انصافا خوب چیزیو از دست دادی :-> :دی
و همانا بهترین حس دنیا اینه که امتحانتو خوب داده باشی و بعدش بری بدون عذاب حال و حول....امروز بعد مدتها تجربش کردم
بدون عشقمون گرونه
توی تهرونه یه دونه:)
حس درس خوندنم نمیااااد:(((خدایاااا کمکککککککککککککک:(((
یا مثلا این که انقدر کنه نباشین.چسبیدن شما به یه دختر باعث نمی شه اون بهتون علاقه پیدا کنه.باعث می شه که به یه موجود سیریش تو نظر اون تبدیل بشین.
یا این که درک کنین بعضی وقتا طرفتون نیاز داره تنها باشه.یه خورده بهش زمان بدین.
یا این که همیشه سعی کنین یه کم دور از دسترس به نظر بیاین.مهمترین چیز همینه.
پسرای محترم!وقتی می خواین مثلا از طریق برانگیختن حس حسادت تو یه دختر مخشو بزنین بعد می رین خودتو می چسبونین به یه دختر دیگه٬اینو در نظر بگیرین که اون دختره چجور آدمیه.چسبوندن خودتون به یه دختر بدترکیب شناخته شده ی ... باعث نمی شه سوژه مورد نظر حسودیش بشه.باعث می شه که شخصیت خودتون فقط بیاد پایین و چندش آور به نظر بیاین
فقط کاش راضی باشه و همه چی اوکی باشه:اس
خستم از دست خودم.امروزم گند زدم امتحانمو.از اون چیزی که همیشه می خواستم بشم خیییلی فاصله دارم.
احساس می کنم همه ی زندگیم برعلیهم شده.فقططط بدبیاری میارم.از این همه اتفاق بد خسته شدم.مغزم خیلی وقته که به کارگرفته نشده.حتی روش درس خوندنم هم یادم نی.اصن معلوم نی چی کار دارم می کنم.