تبليغاتX
stranger
چشمونم فاصله رو از پنجره دید می زنه...دلم اسم تو رو فریاد می زنه
 

بعضی چیزا هست که آدم نمی تونه برا بقیه توضیح بده.حتی برای نزدیکترین آدماش.مخصوصا برای نزدیکترین آدماش.بعضی از این بعضی چیزام هستن که آدم حتی نمی تونه تو وبلاگش توضیح بده.با وجود این که می دونه فقط خودشه و وبلاگش.

چیزی که نمی کشدت قوی ترت می کنه.این خوبه.

نمی دونم شایدم الان زیادی خستم دارم چرت و پرت می گم.

به هر حال نگران خودمم.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 14:33  توسط الهه  | 

 

هنوز نمی دونم باید چی کار کنم با گذشتم.با خاطراتم.شاید مسخره به نظر بیاد ولی یکی از آزارهنده ترین بخش های زندگی منه.من نمی تونم کنار بیام با گذشتم.نمی دونم این چه مرضیه.نه این که با خاطرات بدم مشکل داشته باشما.با خاطرات خوبم مشکل دارم.خیلیم دارم.هر وقت خاطرات خوبم می آد تو ذهنم حس بدی پیدا می کنم.از این که اون زمان گذشته.من می تونم حتی به دیروزم فکر کنمو ناراحت بشم از این که چقدر خوش گذشته مثلا.احساس می کنم زمان از دستم در می ره.احساس می کنم تک تک روزهای گذشته زندگیم از دستم رفتن.و این خیلی عذابم می ده.این که زمان هیچ منطقی جز منطق خودش سرش نمی شه یه جورایی بی رحمانست.ینی مثلا من عادت ندارم به این رفتارا!!من استاد بهوونه الکی اوردن واسه خودم و بقیه هستم.همیشه یه راه فراری واسه مشکلاتم دارم.راه فرار نه راه حل.مشکلم همینه.این قضیه راه فراری نداره.و باید یه راه حلی براش پیدا کرد.و خوب حتی الان بعد از نوشتن این پستم من گشاد حال ندارم بشینم یه راه حل پیدا کنم واسه این حس مسخرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/05ساعت 23:41  توسط الهه  | 

 

دو تا اپیزود آخر سیزن ۶ آناتومی گری

هنوز که هنوزه می بینم نفسم بند میاد...خیلی خوووبه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/05ساعت 21:12  توسط الهه  | 

خوب.در دوران بعد امتحانات به سر می برم.احساس آرامش مطلق می کنم.درسته حالا تو دوران امتحان خیلی درس نخوندم ولی واقعا خییییلییی استرس بهم وارد شد.ینی بعد امتحاناتم مثلا کار خیلی خاصی برای انجام دادن نداشتم چون هر کاری میخواستم تو دوران امتحانم کرده بودم ولی مساله اینجاست که ا نظر روحی انقدر استرس تحمل کرده بودم که داغون بودم.روز آخر امتحانات که تا آخر شب سر درد داشتم.بعد امتحانم رفتیم خودمونو خفه کردیم با سیج و قل.ولی خوب الان همه چی خوبه فقط هوا خیییلییی سرده.ولی خوب این چیزا چیزی نیس که ما رو متوقف کنه:دی

بعدم این که بعد مدت ها سنتور زدم امروز و رانندگی کردم.دیگه والا انقد هوا سرد شده که آدم فقط باس با ماشین بره بیرون. 

بعدم همین دیگههههههههه:دی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/03ساعت 19:37  توسط الهه  | 

 

هیچ چیز بیشتر از این که حس کنم یکی داره بهم زیاد نگاه می کنه اعصابمو نمی ریزه بهم.نمی دونم چرا.الکی خیلی استرس می گیرم از این که حس کنم کارام زیر نظرن.اصلن روانم می ریزه بهم.بعد این که همش تو اینجور مواقع می خوام سعی کنم طوری وانمود کنم که ینی متوجه نگاه طرف نمی شم یا اهمیت نمی دم و اینا (نمی دونم چرا این کارو می خوام بکنم!!)بعد بیشتر استرس می گیرم.خوب سخته آدم هی بخواد تلاش کنه با کسی چش تو چش نشه.بیشتر هول می شه.بعد اصلن یه وضع ناگواری پیدا می کنم اینجور وقتا.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/01ساعت 0:6  توسط الهه  | 

 

استاااااااااااااااد می خوام ج.رت بدم.کل ترم سر درس مسخرت اومدم!دو تا کنفرانس دادم!گزارش نوشتم براش.بعد خلاصه گزارش نوشتم براش.بعد ک.ونم پاره شده تا درستو خوندم و تازه تموم کردم جزوتو و نصفشم دوره کردم.بعد ۱۴؟!!! سیریسلی؟!!!۱۴؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/29ساعت 18:33  توسط الهه  | 

 

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

ولی تو خاک توسرت انصافا خوب چیزیو از دست دادی :-> :دی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/26ساعت 22:28  توسط الهه  | 

هر کی افتاد تو تور ِ شاعر
تور ِ شاعر و شاعرو
با هم پاره کرد*
 
 
*میعاد در لجن
 
زیادبا حال و روز الان من نمی خونه این نوشته :دی ولی به نظرم خیلی با معنی و مفهوم میاد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/26ساعت 15:34  توسط الهه  | 

 

و همانا بهترین حس دنیا اینه که امتحانتو خوب داده باشی و بعدش بری بدون عذاب حال و حول....امروز بعد مدتها تجربش کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت 22:28  توسط الهه  | 

 

بدون عشقمون گرونه

توی تهرونه یه دونه:)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت 22:11  توسط الهه  | 

 

حس درس خوندنم نمیااااد:(((خدایاااا کمکککککککککککککک:(((

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/24ساعت 15:55  توسط الهه  | 

یا مثلا این که زمانی دعوا بکنین با آدم که عرضه ی قهر موندنو داشته باشین!نه این که امروز با یه قیافه کاملا حق به جانب بیای دعوا کنی بعد برینی تو روان آدم بعد به نصف روز نکشیده خودت بیای آشتی کنی.حداقل یه دو روز قهر باش که دو روز گذشته باشه و طرفت آروم تر شده باشه از دعوای مسخره ای که خودت  راه انداختی.

یا مثلا این که انقدر کنه نباشین.چسبیدن شما به یه دختر باعث نمی شه اون بهتون علاقه پیدا کنه.باعث می شه که به یه موجود سیریش تو نظر اون تبدیل بشین.

یا این که درک کنین بعضی وقتا طرفتون نیاز داره تنها باشه.یه خورده بهش زمان بدین.

یا این که همیشه سعی کنین یه کم دور از دسترس به نظر بیاین.مهمترین چیز همینه.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/23ساعت 21:7  توسط الهه  | 

 

پسرای محترم!وقتی می خواین مثلا از طریق برانگیختن حس حسادت تو یه دختر مخشو بزنین بعد می رین خودتو می چسبونین به یه دختر دیگه٬اینو در نظر بگیرین که اون دختره چجور آدمیه.چسبوندن خودتون به یه دختر بدترکیب شناخته شده ی ... باعث نمی شه سوژه مورد نظر حسودیش بشه.باعث می شه که شخصیت خودتون فقط بیاد پایین و چندش آور به نظر بیاین

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/23ساعت 20:27  توسط الهه  | 

یکی از دوستای نزدیکم٬ ۲-۳ ماهه ازدواج کرده و به هیچ بنی بشری نگفته.ینی در حدی که اگه مثلا عروسیش ما رو دعوت نمی کرد هم شاکی می شدم از دستش ولی خوب عروسی کرده یه مدته و چیزی به ما نگفته.اصلن سر در نمیارم.اصلن نمی تونم درک کنم.احساس می کنم کلی ازش فاصله دارم دیگه.چرا نباید به ما بگه موضوع به این بزرگی رو.اصلن چرا باید با همچین دختری عروسی کنه.راستش الان باید خیلی شاکی باشم از دستش ولی فقط نگرانشم.امیدوارم راضی باشه از ازدواجش.شاد باشه.هر چند که هنوزم باورم نمی شه ازدواج کرده باشه.تا از دهن خودش نشنوم باورم نمی شه.

فقط کاش راضی باشه و همه چی اوکی باشه:اس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 23:41  توسط الهه  | 

 

خستم از دست خودم.امروزم گند زدم امتحانمو.از اون چیزی که همیشه می خواستم بشم خیییلی فاصله دارم.

احساس می کنم همه ی زندگیم برعلیهم شده.فقططط بدبیاری میارم.از این همه اتفاق بد خسته شدم.مغزم خیلی وقته که به کارگرفته نشده.حتی روش درس خوندنم هم یادم نی.اصن معلوم نی چی کار دارم می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/18ساعت 20:55  توسط الهه  |